تبليغاتX
حرفهایی از دل





























حرفهایی از دل

یک سوالی که ذهن کنجکاو زمان بچگی مان را به خود مشغول کرده بود این بود که   چرا کارتونهایی که زمان بچگی مون میدیدیم(منظورم بچه های دهه ۶۰) شخصیتهاش  پدر و مادر درست و حسابی نداشتن  و من خیلی دلم براشون میسوخت  یعنی اصلا  طفلی ها خانواده نداشتن . حنا دختری در مزرعه که پدر و مادرش رفته بودن یک شهر دور کار کنن  و با خانواده زندگی نمیکرد . نل که پدر و مادر نداشت . آنت که مادرش مرد و بل و سباستین که پدر نداشت و دنبال مادرش بود (بل سگه بود یا پسره)هاچ طفلی که پدر نداشت و اونم دنبال مادرش بود و انشرلی و جودی ابوت هم که از بیخ و بن بی پدر و مادر بودن. پسر شجاع که  مادر نداشت بقیه شخصیتها که فعلا یادم نمیاد اگه یادتون اومد بگید به لیست اضافه کنم 

راستی ما الان نسل چندم هستیم؟ 


 

بعد از مدتها همسری را سورپرایز کردیم و  برای اولین بار رفتیم اداره مبارکشان با یک دسته گل نرگس. وارد ساختمان که شدم نشانی اتاق رییس را گرفتم گفتند امرتون؟   گفتم شخصیه  و بالاخره پیداش کردم وقتی رفتم داخل اتاق (در باز بود)  یک اقایی ایستاده بود و اقای رییس داشت پای برگه هاشو امضا میکرد و همزمان هم به موبایل جواب میداد هم تلفن روی میزش ( یک لحظه دلم براش سوخت) وقتی چشمش افتاد به من خیلی تعجب کرد و با سر اشاره کرد بنشینیدو ما هم جلوس فرمودیم حالا مگه اتاق خلوت میشد که یک احوال پرسی کنیم؟ خلاصه در یک فرصت غنیمت که اتاق خالی شد گل نرگسها رو از زیر چادر در اوردم و دادم بهش خندید و تشکر کرد در همین لحظه یکی در زد که بیاد تو اتاق و جناب همسری هم هول کرد دسته گل رو گذاشت تو کشو میزش و کشو رو بست اینقدر این لحظه خنده دار بود که الان هم که مینویسم خنده ام گرفته خلاصه یک چایی تناول فرمودیم و اومدیم خونه.


از اشپزخونه اومدم بیرون مامانم گفت نمکشو نگاه کن.گفتم غذا  رو میگی؟مامان بزرگم گفت پ ن پ چایی رو میگه

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 11 PM توسط خاطره| |

شنیدم نیره ازدواج کرده هم خوشحال شدم هم متعجب. اخه اگه ازدواج کرده چرا به من خبر نداده؟ بعد از مریم که دیگه مدرسه نیومد جای خالی اونو نیره برام پر کرده بود هر چند خیلی با مریم فرق داشت خیلی افاده ایی و مغرور بود و همه متعجب از اینکه چطور من تحملش میکنم ؟ خلاصه زنگ زدم و گفتم این چیزی که شنیدم درسته یا نه که کوفتی خنده تحویلم میداد . گفتم بمیری پس چرا به من نگفتی ؟گفت بهت گفتم یک خواستگار دارم با این مشخصات و چند سالی از خودم کوچکتره گفتی برو مشاوره تا کمکت کنه این همونه . گفت دو هفته ایی میشه عقد کردیم ولی هر کار کردم روم نشد برات زنگ بزنم آخه زنگ بزنم چی بگم؟ 

طفلی حتی از ازدواجش خجالت میکشید .این هم از عواقب ازدواج در سن بالا حالا هی فکر میکنم وای اگه من مجرد بودم و الان تازه عقد میکردم چی میشد؟ تصور کنید تازه بعد از ماه صفر باید میرفتم لباس عروس میدیدم و نوبت آرایشگاه میگرفتم و در به در دنبال جهیزیه بازار رو زیر و رو میکردم ؟ وای چه رمانتیک و تا صبح با همسری اس ام اس بازی میکردیم اون وقتهای ما که اس ام اس و این چیزا نبود ننه


یکی از سوالهایی که دوران تحصیل خیلی اذیتم میکرد این بود که میپرسیدن چرا درس میخونی؟با این سن و سال و با وجود شوهر و بچه برو به زندگی ات برس . هیچ وقت جواب درست و حسابی به این سوال ندادم ولی وقتی به خاطر مشکلات مالی نتونستم برم دانشگاه هیچ کس نپرسید چرا درس نمیخونی؟با این سن و سال باید دانشگاه باشی نه زایشگاه . 

وقتی برای دخترم تعریف کردم من و خانم فلانی با هم زنجان زیست شناسی قبول شدیم ولی من نتونستم برم و اون رفت نمی تونه هضم کنه مشکل مالی یعنی چی ؟نداشتن یعنی چی؟ و من خوشحالم که تونستیم تا الان خواسته های بچه ها رو براورده کنیم .

و جوابی که هیچ وقت به هیچ کس نگفتم (حتی اونی که بهم گفت از حماقتته که درس میخونی) میخوام خودم رو به خودم ثابت کنم همین


اولین تجربه پیاده روی توی مه غلیظ خیلی جالب بود .هم لذت بخش هم یک حس ترس. اینکه یهو چیزی جلوت سبز بشه خیلی وهم اور بود .حیف که شاعر نیستم والا یک چیزی در حد تا شقایق هست زندگی باید کرد سهراب میسرودم  


یک معضل بزرگی به اسم تنبلی دارم  .واسه تلفن زدن و ایمیل زدن و نظر گذاشتن برای وبلاگها که  باعث دلخوری بعضی دوستان شده .مثلا وقتی قراره زنگ بزنم نوزاد کسی رو تبریک بگم اینقدر امروز فردا میکنم که طفلی بچه دندون در اورده  تو رو خدا کسی ازدستم دلگیر نشه ولی همتونو میخونم .به جون خودم


 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 2 PM توسط خاطره| |

یک استادی داشتیم خدا حفظش کنه میگفت :انگیزه برای ذرس خوندن مثل یک منحنی نوار مغزی میمونه یک وقتهایی در ماکزیمم و یک وقتهایی در مینیمم در نوسانه و مهم اینه بدونی که تموم نمیشه فقط باید خوب ببینید که کجای این منحنی ایستادین. حالا که خوب نگا میکنم با سه تا آزمونی که دادم  و گل کاشتم الان ته مینیمم اون منحنی هستم و نیاز مبرم دارم یک جورایی بکشمش بالا .

سحر زنگ و گفت که استاد منوچهری سراغم رو میگرفته که چکار میکنم و ایا کاری پیدا کردم یا نه و سفارش کرده   حتما برای ارشد بخونم و بی معرفت نباشم و اگه فرصت کردم برم ببینمش .گفتم بایشون سلام برسونید و بگید چشم حتما میرم دیدنشون . و ناخود اگاه یاد اتفاقی میافتم که با استاد داشتیم .ترم ۲ بودیم و  با استاد دو تا درس تخصصی برداشته بودم .ظاهرا یک نفر رفته بود اموزش و از  روش تدریس استاد شکایت کرده بود و  استاد به خاطر تشابه اسمی فکر کرده بود اون یک نفر منم .سر کلاس شروع کرد به توهین و تحقیر و من هم از همه جا بی خبر به احترام مقام استادی ایشون فقط سکوت کردم و از کلاس اومدم بیرون .وقتی بچه ها برای استاد توضیح دادند و متوجه اشتباهش شد نمی دونست چطور جبران کنه .انتظار داشت برم شکایت ولی وقتی حتی از اموزش هم زنگ زدن من هیچی نگفتم و گفتم بچه ها اشتباه به عرض رسوندن و بین من و استاد هیچ برخوردی نبوده.(به قول سودابه دیگه با این کارم داغونش کردم)و بعد اون اتفاق بود که رفتار استاد منوچهری از این رو به اون رو شد.دیگه به من به چشم یک دانشجوی عادی نگا ه نمیکرد و اگه در کلاس نظری میدادم سر بقیه کلاسها به نقل قول از طرف من میگفتند به قول خانم سین ..........................

تصمیم همسری برای خرید تلسکوپ و میکروسکوپ مجهز تر برای دخترها داره جدی میشه و دیگه از منم کاری بر نمیاد .در صورتی که بچه ها هیچ علاقه ایی به داشتن اونا نشون نمیدن . بعضی وقتها ما پدر و مادرها فکر میکنیم بچه هامون هم همون ارزوهای ما رو دارن و میخواهیم به زور براشون بر اورده کنیم .در صورتی که دنیای اونا با دنیای ما کاملا متفاوته و ارزوهاشونم با ارزوهای ما فرق داره .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 9 AM توسط خاطره| |

توی آرایشگاه مریم نشسته بودیم و با هم چای میخوردیم (استفاده بهینه از مکان)که یاد یکی از شیطنتهای بچگی مون افتادیم و اینقدر خندیدیم که اشکمون در اومد.بعد از کلی خنده مریم بغض کرد و گفت ما هم بچگی شادی داشتیم و کلی خاطره با مزه ولی مشکلات زندگی باعث شده همه رو فراموش کنم  بهش قول دادم از این به بعد هر از گاهی یکی از اون خاطره ها رو براش زنده کنم.از اون روز به مغزم فشار میارم که خاطراتم رو یاداوری کنم که نا خود اگاه  با یاد اوری بعضی خاطره ها میزنم زیر خنده یا بغض میکنم و اشکم در میاد .دیونه شدم اساسی.

یاد چند تا از اون خاطرات افتادم و برای اینکه دوباره برای  یاد اوریشون اینقدر به مغزم فشار نیارم دلم میخواد جایی ثبتش کنم.

 من و مریم توی  حس وحال خودمون بودیم و همینطور که  رو شکم دراز کشیده بودیم و کتاب رو گذاشته بودیم وسط مشق مینوشتیم که مامانش اومد توی اتاق و گفت:تخمه میخورید؟ ما هم از خدا خواسته پا شدیم نشستیم گفتیم اره که مامانش از پشتش یک چیزی گذاشت روی کتابمون و ما چند لحظه نگاش کردیم که دیدیم یک قورباغه درشت و زشت .هر کدوم از ترس جیغ میکشیدیم و فرار میکردیم توی اتاق و قورباغه  بیچاره هم که از ما ترسیده بود میپرید این طرف اونطرف اتاق . اینقدر ترسیده بودیم که دیگه حاضر نمیشدیم به کتاب دفترمون دست بزنیم .

داداشم میرفت کلاس تکواندو  و هر فنی یاد میگرفت به من و مریم هم یاد میداد .یکروز خونه مریمشون  که این فنون رو تمرین میکردیم زدیم و رختخوابهای چیده شده کنار اتاق رو ریختیم و چون مامانش خیلی به اون رختخوابها حساس بود از ترس کتاب دفترمون رو گرفتیم و رفتیم خونه ما و بعد از چند ساعت برگشتیم .مامانش  رختخوابها رو مرتب کرده بود و میگفت خدا رحم کرد خوب شد خونه نبودید والا رختخوابها میریخت رو سرتون  بنده خدا فکر میکرد خود به خود ریخته .

قرار بود با مریم بریم عروسی خواهر اکرم. و از چند روز قبل لباسمون رو آماده کرده بودیم و چون اغلب مثل هم لباس میپوشیدیم قرار شد موهامون رو هم مثل هم درست کنیم .موهامون بلند بود تا زیر کمرمون  و  قرار شد بابلیس بپیچیم .از صبح رفتم خونه مریمشون و موهای همیدگه رو میپیچیدیم ولی چون لخت بود موهامون باز میشد به پیشنهاد زری دختر همسایه که کار ما رو نظاره میکرد گفت به موهاتون نوشابه بزنید دیگه باز نمیشه .ما هم بی عقل رفتیم نوشابه خریدیم و به موهامون زدیم و پیچیدیم ولی خدایش باز نشد ولی دیگه نمیشد به موهامون دست بزنیم سفت شده بود مثل چوب .اینقدر زشت شده بودیم موهامون مثل سیم تلفن پیچ پیچی شده بود تا اینکه موقع رفتن به زور جمع کردیم بستیم و توی مراسم روسری مون رو باز نکردیم

لطفا برچسب نزنید و الکی جو رو متشنج  و قضیه رو رسانه ایی نکنیدکه خاطره منحرف شد و ..... یک خاطره دیگه یادم اومد که نتونستم ننویسمش .(+۱۸) گوشه حیاط خونه مریمشون یک روز دو تا مارمولک رو دیدیم .در واقع  پوزیشن شون یک خورده یک جورایی بود و .....روی هم بودن منو مریم هم تو نخشون .خلاصه  یک خط مینوشتیم و میرفتیم یک سر به مارمولکها میزدیم .تا عصر اینقدر منو مریم رفتیم نگاشون کردیم شاید از رو برن ولی پر رو تر از این حرفا بودن . تا اینکه یک روز سر کلاس زیست شناسی دبیرمون در باره خونسرد ها و جفت گیری  حیوانات صحبت میکرد و دقیقا مثال مارمولک رو زد که یهو منو مریم همدیگه رو نگا کردیم و زدیم زیر خنده و خانم نیک نژاد  بی انصاف به خاطر این خنده بیجا وسط درس دادن هر دومون رو  از  کلاس  انداخت بیرون .

 

فقط و فقط من و  مریم حس همیدیگه رو توی اون لحظات درک میکنیم و میتونیم برای این خاطرات اینقدر بخندیم که اشکمون در بیاد و بعدش هم بغض کنیم و .........دوباره اشکمون در بیاد

خدایا خودت به داد مریم و گرفتاریهاش برس.خدایا مریم رو  (خاطرات مجسم منو )برام نگه دار

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 9 AM توسط خاطره| |

پشت یک هزار تومنی نوشته بود:

پدر معتادم برای همین پولی که الان دست شماست

یک شب مرا دست صاحبخانه سپرد.....

خدایا چقدر میگیری؟

که بگذاری شب اول قبر قبل از اینکه تو ازم سوال کنی من یک چیزایی ازت بپرسم.؟

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 9 AM توسط خاطره| |

نمی دونم چه مرگمه .کلافه و بی حوصله .همه روزهام تکراری شدن حسم مثل خر آسیابه که صبح تا شب میره و میره و میره شب میبینه همون جایی هست که بوده .

نمی دونم شاید تحمل یک حبس خانگی به خاطر داشتن یک مهمون  و شاید به خاطر نبودن همسری که اجبارا یکی دو ماه کمتر خونه است.

شاید هم مرگ و میرهای ناگهانی این چند وقت اخیر  و فوت غیر منتظره و ناگهانی یک زوج از خانواده  که همه رو شوکه کردوقتی یادم میاد چقدر خانومه به تناسب اندام و تغذیه اش توجه میکرد و حالا در کمتر از ثانیه ایی همه چی تموم شد واقعا حالم خراب میشه. 

  کم کم خودم رو قانع میکردم که روزگاره دیگه کاریش نمیشه کرد خبر شنیدن فوت برادر فهیمه  یکی از دوستای دانشگاه .برادرش ۲۱ سالش بود و یکماه نامزد کرده بود.با مامانم رفتیم خونشون و این ۲ساعتی که نشستیم چقدر فهمیه و مامانش گریه کردن و از داداشش حرف زد . از نامزدش از مراسمشون و..... الان که مینوسیم اشکام خود به خود سرازیر میشه به قول مامانم خدا به سر کافر هم نیاره این مصیبتها رو .

بعد یکی دو روز خبر شنیدن فوت ناهید یکی از دوستای خانوادگی مون دیگه قوز بالای قوز

و مهمتر از همه عقب موندن از برنامه درسی  که  باز هم حس همون خر اسیاب رو دارم که اینبار زیر بار سنگین شونه هاش طاقت نداره و خم شده .

یک زمانی به همه مشاوره رایگان میدادم از سحر گرفته که زندگی اش رو مدیون منه یا سمانه که مقاومت در برابر بیماریشو به خاطر حرفای من میدونه و ... یا مریم که میگه  اگه تو نبودی من خیلی بیشتر از اینها از زندگی سیر شده بودم و ....

حالا خودم  مثل همون خره موندم تو ی گل

یکی منو بکشه بیرون

خداجونم دستم رو بگیر

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 1 AM توسط خاطره| |

یک وقتهایی که هنگ کردی و برای خودت میچرخی یهو خدا زندگی ات رو ریست میکنه  که به خودت بیایی . ممکنه یک حادثه یا یک اتفاق یا از دست دادن عزیزی باشه .اونوقته که به پستی دنیا فکر میکنی واینکه اینقدر آرزوهای بلند و بالا نداشته باشیم و یک لحظه فکر کنیم همه چیز آنطوری نیست که ما میخواهیم .

خدایا کمک کن تا درهایی که به سویم میگشایی ندانسته نبندم و کمکم کن تا درهایی که میبندی به اصرار نگشایم.


یک هفته جای یک عزیزی که براش اتفاقی افتاده بود رفتم مدرسه .یک مدرسه پسرانه در یک روستا و کلاس اول.البته شاید این اتفاقات برای معلمها عادی شده باشه ولی برای من جالب و به یاد ماندنی شد

لحظه اول که وارد کلاس شدم ۳۰ تا بچه کله تاس با چشمهای باباغوریشون زل زده بودن به من بعد از سلام و احوال پرسی اجازه آقا معلم گفتن شروع شد.گفتم من اقا  معلم نیستم خانم معلمم که میگفتن اجازه آقا خانم معلم  این مدادمو گرفت اون کیفم رو انداخت خلاصه همون لحظه اول متوجه غیر عادی بودن مجتبی شدم بچه ایی که یک ثانیه روی نیمکتش نمی نشست و همه بچه ها رو اذیت میکرد.وقتی رفتم سمتش فکر کرد میخوام بزنمش و دستاشو اورد بالا ولی وقتی دستش رو گرفتم گفتم بشین سر جات پسرم خیلی تعجب کرد .انگار عادت کرده بود به کتک خوردن .

کتابهای فارسی روی میز .همه کتابهاشون رو در اورده بودن اجازه آقا خانم معلم فارسی کدومه؟ تازه یادم اومد اینها کلاس اولی هستن

این وسط مجتبی رو هم داشته باشین.

به داوود گفتم بیا جلو کلاس و نگاره درس اول رو توضیح بده یهو دیدم با شورته با تعجب گفتم :همینطوری اومدی مدرسه؟ دوستش گفت نه شلوارشو گذاشت تو کیفش خودش هم در حالی که من من میکرد گفت اخه شورتم آبیه میخواستم دوستام ببینن من استقلالی ام.

باز هم مجتبی

وسط صحبتم صدای سوت اومد برگشتم دیدم مسعود با خودش سوت اورده ازش گرفتم و در همین لحظه در کلاس رو زدن و مادرش اومد در مورد بچه اش بپرسه گفتم من معلمشون نیستم ولی همین الان ازش یک سوت گرفتم .مادره در حالی که عصبانی بود حمله کرد که کتکش بزنه که گرفتمش

 همچنان مجتبی

امیر بچه ایی که مشکل گفتاری داشت و من حتی یک کلمه از حرفاش نمی فهمیدم ولی از نظر شنوایی هر چی میگفتم را متوجه میشد  فکر کنم لب خوانی میکرد (نمی دونم طرح سنجش چطور اجازه ثبت نام داده بود .به نظر من باید میرفت استثنایی) صداهای خیلی بلندی از خودش در می اورد چند بار بهش گفتم ارومتر ولی طفلی انگار خودش نمیشنید دیگه بی خیالش شدم

امیر حسین پسر خیلی شیطون که همش غر میزد بدو بدو رفت سمت در گفتم : کجاااااااااااا؟در حالی که این پا و اون پا میکرد با عجله گفت پی پی دارم و رفت

کنترل مجتبی واقعا سخت بود و مدام میگفت منو از کلاس نمیندازی بیرون؟ گفتم نه تو پسر خوبی خلاصه وقتی دیدم با حرف خر نمیشه گفتم برو یک تخته پاکن بیار اینطوری حداقل چند دقیقه کلاس آروم بود  یهو دیدم مجتبی با ۴-۵ تا تخته پاکن اپرید  توی کلاس و پشت سرش ۴-۵ تا معلم

افشین بلندترین پسر کلاس که میز اخر نشسته بود .درواقع ایستاده بود و من هر چند دقیقه باید میگفتم افشییییییییییییین بشیییییییییییییین

از وقتی اومده بودم خونه سر درد داشتم و صدام در نمی اومد فکر میکردم یکی با مشت زده توی چونه ام فکم درد میکرد. اینو نه شعار میدم نه واسه خود شیرینی ولی خداییش معلمی خیلی شغل سختیه

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 1 PM توسط خاطره| |

یک حکایت از گلستان براشون خونده بودم و این قسمت که دو گدا در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

صدای بگو مگوی دخترها از اتاقشون میاومد.بعد یک ساعتی از بهار ه پرسیدم جریان چی بود؟گفت هیچی مامان همون حکایت تکراری  دو گدا در گلیمی بخسبند و دو خواهر در اتاقی نگنجند


شکوفه مامان :مامانی امروز با ظرف خالی پنیر یک استخر واسه مورچه ها درست کردم البته با آب گرم. بعد یک بچه مورچه میترسید بره تو آب منم مثل خانم مربی انداختمش تو آب بعد با یک چوب گرفتمش فکر کنم الان شنا یاد گرفته.

مامانی؟مورچه ها عطسه میزنن؟

من: اره فکر کنم اگه سرما بخورن عطسه هم بزنن چطور مگه؟

شکوفه مامان:فکر کنم اون بچه مورچه عطسه میکرد آخه سرش رو اینجوری اینجوری تکون میداد


بهاره مامان از اینکه شکوه نسبت به تکالیف مدرسه اش بی توجه باشه مثل پارسال  خیلی نگران بود و با زبان خوش بچه ام رو خر میکرد که اگه درس بخونی دکتر بشی اینطوری میشه و اون طوری میشه  و شکوفه که بی خیال به حرفهای خواهرش گوش میداد گفت:مگه تو نمی خوای دکتر دندونپزشک بشی؟

بهاره:آره خب

شکوفه:خب تو درس بخون دکتر شو منم میشم منشی ات هر چی پول در اوردیم نصف نصف


بهاره در حالی که غصه خواهرش رو میخوره میگه مامانی فکر کنم شکوفه از اون بچه هایی میشه که میرن واسه درس جواب دادن و چون بلد نیستن کتاب  تو دستشون لوله میکنن و من من میکنن      شکوفه که منظور خواهرش رو متوجه نشده اسم خودشو گذاشته کتاب لوله کن


شکوفه عاشق جک و جانوره و قول گرفته هر وقت یک خونه حیاط دار خریدیم براش حیون بگیریم و از الان لیست حیون هایی رو که میخواد نوشته ۲ تا گوسوند(گوسفند)       ۵تا مرق (مرغ)   ا دونه گاب(گاو)     

و توی باغچه حیاط هم گل لاله وشقایق و ثوثن و ثمبل بکاریم.

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 11 PM توسط خاطره| |

پدر شوهرم ۸۵ سالشه .و مثل همه سالمندان مشکلات خاص خودشو داره هر چند از نظر اخلاقی یک ادم ساکت و کم حرف و ارومه و کاری به کارت نداره و هیچ دخالتی هم توی زندگی ات نمیکنه . هر غذایی بذاری جلوش میخوره و تشکر میکنه بدون هیچ گله و شکایتی و لی بهر حال مشکلات خاص دوران سالمندی مثل دستشویی رفتن و طهارت رو داره که تنهایی نمیتونه .دلش به تفنگ شکاری دوران جوانی اش خوشه و ساعتها اونو برق میندازه (هر چند میگن خیلی هم قیمتیه و گفته که سندش را فقط به اسم شوهر من میزنه) خونه پدر شوهرم توی یک حیاط بزرگ حیاط که چه عرض کنم در واقع یک باغ مرکبات بود که خرابش کردن و پدر شوهرمو با پول هاش که کم هم نداشت و نداره حلوا حلوا کردن بردن خونه خودشون که پسرهاش توی همون حیاط هر کدوم واسه خودشون  خونه ایی درست کردن و ما که توی اون حیاط جا نشدیم یکی دو کوچه دورتر خونه داریم البته آپارتمانی .

 ولی بچه ها از نگهداری این پیر مرد خسته شدن و تصمیم گرفتن بذارنش خونه سالمندان.در جلسه ایی که برای این منظور تشکیل شد (تصور کنید در حضور خود پیرمرد) جناب جاریها و شوهراشون  راهکارهایی پیشنهاد میکردن که من از خودم خجالت میکشیدم  و نتونستم خودمو کنترل کنم و به برادر شوهر ها و خواهر شوهر هام که همگی از من بزرگترن گفتم بعد از فوت مادرتون هم براتون پدر بود هم مادر و ۷ تا بچه رو بزرگ کرد حالا شما ۷تا عرضه نگهداری از یک نفر رو ندارید؟ همسر من فرزند اخر خانواده است و از همه کوچکتر وقتی من این حرفها رو زدم دلش قرص شد و به شدت مخالفت کرد و گفت میبرمش خونه خودم ازش مواظبت میکنم ولی پدر شوهرم گفت من از این  حیاط بیرون نمیرم میخوام وقتی که مردم جنازه ام از این حیاط بیرون بره .چقدر دلم براش سوخت گفتم حاج اقا اگه نیایید خونه ما میبرن میذارن خونه سالمندان.سکوت کرد و اشک ریخت .و جلسه بدون نتیجه ختم شد تا چند شب دیگهدوباره ببینند چه خاکی باید تو سرشون کنن.(به قول برادر شوهرم)

میدونم سخته و محدودیتهایی را توی زندگی ام به وجود میاره .رفت و امد ها و  تشدید بیماریشون  و خیلی مسایل دیگه ولی خدایا اگه نگهداری از این پیرمرد را روزی من قرار میدی ظرفیت اینکار رو به من بده تا توی این امتحان سر شکسته نشم .

 همسری گفت تو این جریان از غصه دلم داشت میترکید ولی با این حرفی که امشب زدی به شدت آرومم کردی .اینکه پدر منو مثل پدر خودت میدونی و با وجود همه سختیهاش قبول میکنی ازش نگهداری کنی منت گذاشتی سرم و یک دنیا ازت ممنونم . هر چند زدم توی ذوقش گفتم اولا به خاطر خوبی خودشونه دوما به خاطر ثوابش و هیچ منتی هم به سر تو نیست ولی خیلی رمانتیک شدم باز فرت فرت گریه ام گرفت.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 0 AM توسط خاطره| |

زمانی که بچه بودم هر هفته یک خانمی از روستا برامون  شیر محلی میآوردکه زندگی سختی را میگذراند و مامانم از لحاظ مالی خیلی به آن خانم کمک میکرد و یکی از دختراش تقریبا هم سن من بود و زمانی که مادرش با مامانم درد دل میکرد ما با هم بازی میکردیم.الان همان دختر وضعی شبیه مادرش دارد و با چهار تا بچه قد و نیم قد زندگی را به سختی میگذرونه و من هم همان درسهایی که از مامانم گرفتم رو پس میدم .امروز بعد از ماهها اومد خونمون ولی خیلی پیرتر و شکسته تر.به محض اینکه از بچه هاش و زندگی اش پرسیدم انگار منتظر بود و اشک از چشمام سرازیر شد و گفت که شوهرش زن گرفته و اونو با ۴ تا بچه ول کرده.خیلی ناراحت شدم سعی میکردم ارومش کنم ولی خیلی دیر شده بود قلبش شکسته بود هزار تکه.

خیلی بی رمق بود و میگفت مدتهاست چیزی نخورده و حتی آب هم از گلوش پایین نمیره .شوهرش زن چاق می خواسته و این خانم هوو ۱۲۰ کیلیویی اجازه نمیده که شوهرش به اینها سر بزنه .

صحبتهاش کلکسیونی از خشم و نفرت-درماندگی و افسردگی -انتقام -بی پناهی و بی کسی بود .

لحظه ایی از قلب شکسته اش  میگفت ولحظه ایی از رفتن و انتقام و لحظه ایی از ساختن و سوختن .

مستاصل بود به معنای واقعی کلمه . موقع رفتن نه پول میخواست نه لباس برا بچه هاش فقط گفت دعا کن برام.

خدایا خودت کمکش کن.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 2 PM توسط خاطره| |