تبليغاتX
حرفهایی از ته دل

حرفهایی از ته دل

تولدم مبارک
نویسنده : خاطره - ساعت 7 AM روز سه شنبه دوازدهم آبان 1388
 
۱۰ آبان تولد شکوفه  و ۱۲ ابان تولد مامان بود و قرار شد ۱۱آبان تولد هر دو رو بگیریم (با ۲۶ سال تفاوت سنی)و شب قرار بود پدر مهربون که از اداره می اد خونه کیک و شیرینی و شمع بخره  و ما همچنان منتظر .ساعت ۶ عصر زنگ زدند پدر مهربون که کمی دیر میاد و ما باز هم منتظر ساعت ۷ ما تماس گرفتیم ولی در دسترس نبودند ساعت ۸ تماس گرفت شما شام بخورید من گیر کردم ساعت ۹ ما تماس گرفتیم باز هم در دسترس نبودند ساعت ۱۰ تشریف آوردند و چون خیلی خسته بودند خوابیدند و قرار شد یک ربع استراحت کنه بعد بیدار بشه و این استراحت تا ساعت ۱نیمه شب ادامه داشت و من و شکوفه مامان که دیدیم از هیچ جشن و کادو و شمعی خبری نیست خوابیدیم و حالا آقای همسر مهربون خیلی خیلی تعجب امیز ناک که من از چی دلخورم؟چی شده؟اتفاقی افتاده؟خداییش خدا به این مردها خیلی رو داده.

 

این ترم کلا درس تخصصی برداشتم و کمی درسهام سنگینه به خودم قول دادم از همین اول ترم بخونم و نذارم برای شب امتحان ولی ظاهرا درس خوندن من طلسم شده یا مهمون میاد یا مهمونی دعوت میشیم یا بچه مریض میشه باید ببرم دکتر یا بهاره مامان امتحان داره باید باهاش کار کنم و...........

 

شکوفه مامان کمی شاکی شده که اینم شد شغل؟صبحها میری دانشگاه شبها هم باید درس بخونی .خب میرفتی دکتر میشدی که صبحها بری مطب شب هم بیای خونه و برام قصه بگی و بخوابی

قرار گذاشتیم که شبها نیم ساعت شاهنامه بخونیم و سر ساعت میبینم که کتاب شاهنامه رو می ارن که مامان بیا بخون ولی خداییش کلماتش خیلی سخته و تلفظ بعضی لغات رو مطمئن نیستم  ولی با این وجود با علاقه عجیبی گوش میدن و برای خودشون تفسیر می کنن و پیشنهاد دادم بهتره اول گلستان سعدی بخونیم چون حکایتهاش خیلی قشنگه بعد که تموم شد شاهنامه می خونیم (طفلی بچه ها قبول کردن) البته فکر میکردم که خیلی متوجه نمی شن ولی وقتی در موردش صحبت میکنیم میبینم خیلی خوب متوجه شدند  .وقتی تلفظ لغتی رو چند بار به صورتهای مختلف میگم و از هیچ کدومش هم مطمئن نیستم شکوفه میگه پس تو دانشگاه چی بهتون یاد میدن؟

معلم بهاره ازم خواسته بود برم مدرسه وقتی رفتم میگه خانم در مورد دخترتون می خواستم بگم اون همیشه از کلاس جلوتره و من میترسم اسم یک شخصیت رو تو کلاس بیارم تمام زندگی نامه و آثارش رو برای بچه ها میگه و رشته کلام رو از من میگیره و حتی بعضی وقتها میگه که من اشتباه میکنم  اینطوری ذهنیت  بچه ها در مورد معلمشون خراب میشه و .....................................و اصلا دختر کلاس پنجم ابتدایی رو چه به اینترنت که   میگه این مطلب رو توی اینترنت خوندم  شما در حق این بچه خیانت کردیدخب وقتی اطلاعات معلم به روز نباشه اینطوری میشه دیگه .واقعا متاسف شدم.


 
 

احترام از نوع مجانی اش
نویسنده : خاطره - ساعت 10 AM روز دوشنبه سی ام شهریور 1388
 
  1. هفته پیش یکی از اقوام که دانشگاه قبول شده بود از من خواست برای ثبت نام باهاش برم دانشگاه منم طبق رسم همیشگی خودم که نمی تونم به احدی بگم نه گفتم چشم و رفتم.البته نا گفته نماند که ایشون دانشگاه دولتی قبول شده بودند .در لحظه ورود به دانشگاه یک جوان خوش بر خورد با یک کارت شناسایی به گردنش اومد جلو و احوالپرسی و بعد یک شاخه گل تقدیم دختر فامیلمون کرد و تبریک گفت و بعد گفت که به کدوم قسمت بریم .این وسط دیدن قیافه من دیدنی بوداز تعجب با دهان نیمه باز صحنه رو نگاه میکردم و با دانشگاه خودمون مقایسه اش میکردم بعد در طول مراحل ثبت نام همینطور راه به راه همین جونها می اومدن و میپرسیدند که مشکلی که ندارید؟و اگه سوالی میپرسیدی که مثلا دستشویی کجاست تا دم در دستشویی راهنمایی ات میکردن بعد بر میگشتن (اینو واقعا جدی گفتم)برای خانواده ها محل استراحت در نظر گرفته بودند برای وسایل نقلیه محل پارک ماشین و برای خانواده هایی که از راه دور اومده بودند امکانات پذیرایی (چون روزه نداشتند)
  2. و قسمت جالب قضیه این بود که برای ثبت نام ۳۰۰۰تومان پول بیمه گرفتن و ۴۰۰۰ تومان هم پول برای صدور کارت غذا یعنی جمعا ۷ تومان و این بود همه هزینه
  3. و وقتی این قضیه رو با دانشگاه خودمون (آزاد اسلامی )مقایسه کردم سرم به شدت درد گرفت .شهریه چند صد هزار تومانی حتی بعضی رشته ها تو صف بانک دیدم که شهریه ۲میلیونی هم می ریختند .بعد در طول مسیر کارهای اداری چقدر توهین و تحقیر میشی تا یک کار کوچک اداری ات رو انجام بدی.خود ما برای ثبت فیش بانک ۳ساعت تمام بیرون ساختمان بودیم (با زبون روزه)بعد سرایدار می اومد فیشها رو با داد و فریاد و تهدید از پنجره میگرفت .میداد به مسولین محترم و بعد از ثبت دوباره میداد به ما.
  4. حتی همون توی صف یکی از بچه ها از واحدهای درسی ارائه شده ازم پرسید گفتم دقیقا نمی دونم برو پیش خانم ت ازش بپرس گفت :رفتم سرم داد کشید و جوابم رو نداد
  5. با خودم فکر میکردم اگه قرار بود مجانی کارهای ما رو انجام بدن چکار میکردن؟
  6. یک چیز دیگه ای که خیلی به چشم می اومد توی دانشگاه دولتی تیپ دختر هاش بود اکثرا دختر های ساده پوش و خیلی خانم و وقتی همین مورد رو هم با دانشگاه خودمون مقایسه کردم باز هم چون  اکثر دختر های دانشگاه ما کم کم کم ۳ ساعت میک آپ میکنند بعد میایند دنبال تحصیل علم حتی اگه شروع کلاسها ۷ صبح باشه.
  7. برای شکوفه مامان و بهاره مامان مانتو شلوار گرقتیم سرخ آبی .وقتی میپوشن خیلی خوشگل میشن.

 
 

لذت خوندن دعای سحر با طعم پرسش
نویسنده : خاطره - ساعت 10 AM روز یکشنبه هشتم شهریور 1388
 
مکان:آشپزخونه

زمان :سحر

مشغول خوندن دعای سحر بودم که شکوفه مامان اومد تو آشپزخونه

شکوفه مامان:سلام صبح به خیر

من:سلام مامانی دستشویی داری؟

شکوفه :نه اب می خوام

اب رو خورد و گفت سلام بر حسین و اومد کنار من نشست و صندلی اش رو چسبوند به من و سرش رو تکیه داد به من بی مقدمه گفت

شکوفه مامان:مامانی ما هر کاری کنیم خدا ما رو میبینه؟

من:اره دخترم

شکوفه مامان:خب خونه ما که سقف داره چطور خدا ما رو میبینه؟

من:واقعا نمی دونستم چطور براش توضیح بدم

شکوفه مامان که دید از جواب خبری نیست گفت:مامانی برام دینامیت می خری؟

من:دینامیت چی هست؟

شکوفه مامان:همون که مثل سوسیس و منفجر میشه

من:می خوای چکار؟

شکوفه مامان:می خوام مثل تام و جری باهاشون بازی کنم

من:نه دخترم خطر ناکه

شکوفه مامان چند لحظه اروم نشست و دستش رو گذاشت روی قفسه سینه سمت راستش و یهو داد زد مامانی مامانی

من:بله

شکوفه مامان:قلبم کار نمی کنه

من:خدا نکنه دخترم

شکوفه مامان:چند ضربه با دستش زد روی قفسه سینه اش و گفت:حالا درست شد حالا کار میکنه

خوندن دعای سحرم تموم شد

خدایا خودت به برکت این ماه عزیز همه بچه های مریض رو شفا بده و برای پدر و مادرها نگهشون دار

 


 
 

نویسنده : خاطره - ساعت 2 PM روز پنجشنبه پنجم شهریور 1388
 
  1. پست قبلی به علت اینکه در شرایط بد روحی نوشته شده بود حذف شد.و معذرت می خوام از دوستانی که ناراحتشون کردم

 
 

تولدت مبارک
نویسنده : خاطره - ساعت 1 PM روز جمعه شانزدهم مرداد 1388
 
  1. تولد تولد تولدت مبارکامروز تولد یکسالگی وبلاگمه راستی وبلاگ من دختر یا پسر ؟ولی هر چی هست مثل بچه هام دوسش دارم قربون دست و پا بلور بچه ام


۲-چند تا تیتر روزنامه به زبان انگلیسی می خوام ولی تا این لحظه هیچ سایتی باز نشده  کلافه شدم به کی قسم بخورم به جون خودم این یک کار درسیه من با بقیه مطالبش کار ندارم .کاش روزنامه اش رو می خریدم حالا اینطوری دستم تو پوست گردو نمی موند.


۳-نمی دونم تو همه خانواده ها اختلاف هست یا این فقط خانواده مادری من هستند که هر از گاهی گرد و خاکی به پا میکنند و طفلی مامانم چون بچه بزرگه هست میشه قاضی و باید قضاوت کنه که حق با کی هست و جالب اینجاست به بزرگترها میگه شما بزرگتری باید گذشت کنی اونها جونند نمی فهمند(بلانسبت جونها)و به کوچکترها میگه بزرگترها صلاح شما رو می خوان باید به اونها احترام بزرای و اینطوری میشه که محکمه به پایان میرسه و این وسط خداییش بابام خیلی با حوصله است که امد و رفت این مهمونهای حق به جانب رو با روی باز تحمل میکنه اگه من بودم بالاخره یک جایی کم می اوردم
۴-بعد از ماه رمضون عروسی آبجی کوچیکه است طفلی میگه پس جهیزیه من چی؟بهش میگیم توی این هوای گرم حوصله داری هابعد از ماه رمضون میریم برات میگیریم و میدونم مثل جشن عقد کنان همه چی هول هولکی میشه و یک غصه دیگه اینکه نمی دونم لباس چی بدزم  ؟شکوفه مامان و بهاره جون یک عکس از باربی آوردن و مدل لباس باربی می خوان لابد منم باید لباس مامان باربی رو بدزم و بپوشم البته من میشم باربی 2xl


 
 

نیمه شعبان
نویسنده : خاطره - ساعت 11 AM روز چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
 
اللهم عجل لولیک الفرج

نیمه شعبان فرخنده میلاد مهدی موعود بر منتظران ان حضرت مبارک باد

 


 
 

یک نفس تازه
نویسنده : خاطره - ساعت 5 PM روز دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
 
بالاخره امتحانات تمام شد و ممنون از همه اونهایی که برام دعا کردن به خصوص مامانم که هر روز از خونه میرفتم بیرون زنگ میزد و با دلواپسی میگفت مامان حتما ایت الکرسی رو بخون منم میخونم

بمیرم براش دلشوره اش از من بیشتر بود ولی وقتی گفتم همه رو پاس کردم خیلی  خیلی خوشحال شد.

طفلی شوهری و شکوفه مامان که دیدن من براشون شده بود یک ارزو .هر چند سعی میکردم براشون کم نذارم ولی خیلی مراعات من رو کردن.

درس خوندن لذت داره ولی برای کسانی که شرایط من رو دارن خیلی سخته ولی با همه سختی ها ادامه میدم.با لطف و کمک خدا.

خاطرات قشنگی  هم تو ی  این مدت داشتم که سر فرصت براتون میذارم .

بعد از امتحانات زیارت امام رضا خیلی حال داد .غروبها بازم دلم هوای صحن و بارگاه میکنه کاش خونمون مشهد بود چه صفایی داره توی صحن روبروی ایوان طلا بشینی و با امام رضا صحبت کنی

 


 
 

خوندن یا نخوندن مساله این است
نویسنده : خاطره - ساعت 12 PM روز دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
 
با چه ذوق و شوقی شروع کردم به درس خوندن ولی با این استاد هایی که ما داریم حسابی خورد تو ذوق مان.دپرس شدیم شدیدا

اینقدر تحقیق و پروژه و مینی پروژه و بچه پروژه  و ننه پروژه که خودمان شدیم سوژه پروژه.

حسابی ذهنمان درگیر است خفن.موقع پیاده شدن از ماشین یا میگم بانک ملی یا پل هوایی(چون پل هوایی جلوی بانک ملی است)فرق هم نمیکنه کدوم رو بگی .چند روز پیش که میخواستم از ماشین پیاده شم گفتم استاد لطفا بانک هوایی نگه دارید

این جمله را ذهن من چطور پردازش کرده و بیرون داده نمی دونم تازه خودم متوجه نشدم چی گفتم وقتی اس ام اس دوستم به دستم رسید که از روی پل ملی رد میشی مواظب باش تازه فهمیدم چی گفتم.این است محصول یک ذهن خسته اونوقت انتظار دارن مغز فراری نشیم(همون فرار مغز ها)

خدایا خودت کمکم کن جلوی فامیل شوهر ضایع نشم

اونوقت میگن کششش نکشید درس بخونه

دوستای گلم برام دعا کنید

.برای درس نگارش (انگلیسی)قراره ۳۸جلد کتاب دایره المعارف امریکانا به زبان انگلیسی رو مطالعه کنیم اخه این با عقل سالم جور در میاد که ۴۰۰۰۰۰صفحه رو توی یک ترم بخونی ؟واسه ورق زدنش وقت کم میاریم چه رسد به خوندنش.ما که از خیرش گذشتیم حذفش میکنیم خلاص.

باید برای سخرانی هم خودم رو آماده کنم  اماده کردن مطلب برام سخت نیست ولی اینکه جلوی ۵۰ نفر سخرانی کنم خیلی برام سخته مخصوصا با وجود ارازل و اوباشی مثل بچه های کلاس ما.

و با وجود دختری به شیطونی شکوفه مامان که تا وقتی بیدارم اونم بیداره و تازه بچه ام عذاب وجدان هم میگیره که مامان من نمیزارم درس بخونی نمره صفر میگیری؟سکه طلا دیگه بهت نمی دن؟آه دخترم سکه طلا بخوره تو سرشون یکم عاقلانه و منطقی تدریس کنند ما سکه طلاشون رو نخواستیم.

بازم برام دعا کنید جبران میکنم

در ضمن تا بعد امتحانات نیستم خوشحال میشم بیام ببینم بهم سر زدید

 


 
 

سال نو مبارك
نویسنده : خاطره - ساعت 0 AM روز دوشنبه هفدهم فروردین 1388
 
نمي دونم چرا اول مطلب دوست دارم بگم سلام

پس سلاممممممممممم

يك سال ديگه گذشت سالي پر از خاطره و حادثه و اتفاقهاي خوب و شايد نه چندان خوب.

آخر سال به لحظه سال تحويل كه نزديك ميشيم يك حس خاصي دارم يك جور دلهره نمي دونم دلشوره هيجان دقيقا نمي دونم چيه ولي يك حس متفاوت.امسال لحظه سال تحويل را تصميم گرفتيم خونه مامانم باشيم چون بعد از سال تحويل ميريم ديدن پدر شوهرم كه بزرگ فاميل است و چون خونه برادر شوهرها و خواهر شوهر ها همه توي يك باغ بزرگ خونه پدر شوهرم است (يعني توي يك باغ بزرگ مركبات هر كدوم براي خودش يك دستگاه خونه داره)و فقط شوهر من كه ته تغاري بوده توي اين باغ جا نشده

و اينطوري ميشه كه ديدن مامانم اينااااااااااااااااااااا به تا خير ميافته و ما براي جبران اين قضيه لحظه سال تحويل رو رفتيم اونجا كه اتفا قا تنها هم بودند.

وقتي يادم مياد چقدر قبل از عيد بدو بدو داشتم چقدر توي بازار چرخيدم و  اينطرف و اونطرف زدم كلافه ميشم.

قبل عيد روز ميلاد پيامبر(ص) روز عقد خواهرم بود و از بخت بد هم عروس و هم داماد كارمند بانك هستند و روزهاي اخر سال تا ۸ شب سر كار بودند و من و داشم و خواهر داماد خريد عروس و داماد رو كرديم.سفارش خنچه عقد سفارش كارت عروسي -نوبت گرفتن ارايشگاه-نوبت گرفتن اتليه عكس-ديدن فيلم بردار-سفارش تزئين اتاق عقد و ماشين عروس.

و جالب اينجاست همه جا فكر ميكردن من عروسم(يكم به خودم اميدوار شدم)

و حالا كه ديد و بازديد ها تموم شده به فكر درسها افتادم و رفتم سراغشون و ميبينم چقدر تكليف نو روزي داشتم و غافل بودمو مثل يك چيزي موندم تو گل.

هر چند شوهر مهربون بهتر از جونم ميگه تو مي توني تو ميتوني ولي ميدونم كه نمي تونم

زنگ زدم از اذر هم پرسيدم ميگه  شرمنده اخلاق ورزشكاري ات ولي من هم هيچي نفهميدم و هيچ كاري رو انجام ندادم.

برام دعا كنيد.


 
 

واقعا غزه پیروز شد؟
نویسنده : خاطره - ساعت 2 PM روز شنبه پنجم بهمن 1387
 

1.   یادش به خیر اون سالها که من  اول دبیرستان بودم جنگ بوسنی و هرزگوین بود  بود و تلويزيون ملي مثل همين قضيه غزه روز و شب رو اين قضيه مانور ميداد و موضوع انشا ما در مورد نامه اي به بچه هاي بوسني بود و من هم که طبع لطيفي داشتم نامه اي نوشتم براي بچه هاي بوسني و در اخر انشا هم خطاب به مجامع بين الملل نوشتم كه چرا بر چشمان كور خود عينك بي توجهي زده ايد .ان روز  زنگ انشا اومدن در كلاس رو زدن و منو صدا كردن واسه تمرين تاتر و معلم انشا مون گفت اول انشا تو بخون بعد برو و من هم كه عجله داشتم تند تند انشا رو خوندم و وقتي رسيدم به جمله اخر گفتم چرا بر چشمان ك  و   ن   خود عينك ................

و صداي خنده بچه ها بود كه منو به خودم اورد و فهميدم چي خوندم.

هنوز هم اون انشا رو دارم و هر وقت ميخونمش خنده ام ميگيره.

و اين روزها هم كه براي غزه جشن گرفتند .و من فكر ميكنم واقعا غزه پيروز شد؟ و ايا واقعا در غزه جشن گرفته اند؟

2.    هفته پيش رفتم مشاوره براي دخترم اخه مشكلي كه دخترم داره اينه كه نمي دونه با كي ازدواج كنه و توي خونه مدام نظر منو ميخواد كه مامان به نظر شما من چكار كنم و با كي ازدواج كنم و جالب اينجاست هر كسي رو كه پيشنهاد ميدم يك ايرادي ميگيره و در ضمن اصلا قصد ادامه تحصيل و دانشگاه رفتن و دكتر شدن رو نداره.(دخترم 5 سالشه)وقتي به مشاور گفتم خنديدين و گفتن به شما براي داشتن اين بچه بايد تبريك گفت براي اينكه پدر و مادر ش داراي يك رابطه عاشقانه هستند و اين دختر در يك محيط بدون تنش رشد ميكنه دوست داره زود تر براي خودش يك كانون گرم و عاشقانه درست كنه و به تقليد از مادرش ميخواد خونه داري كنه.اخرش نفهميدم اين يعني خوبه يا بده در ضمن مشكل دخترم همچنان لاينحل باقي ماند

در ضمن هفته پيش با سايه جونم صحبت كردم كه خيلي خوشحال شدم فاطیما دلت بسوزه